یادگاری

همه چیز اینجاست

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

دیر دیر و زود زود

این شعر بوی خون میدهد
آخر این شعر مردی میمرد
این شعر شعر آخر است
آخر این شعر زنی میگرید
تمام ماجرا این است رفیق
قصه زن و مردی تنها است رفیق
زنی با گرگ ها چرخید و چرخید
گرگ شد و گرگ ها درید
مردی با وفا بود و سرد شد
دوباره با وفا شد ولی خم شد
زن ماجرا پشیمان شده بود و راه برگشت نداشت
مرد قصه رگ زده بود و جان نداشت
زن آمده بود که بماند برای همیشه
مرد رفته بود که نباشد برای همیشه
زن ماجرا دیر کرده بود دیر
مرد قصه زود رفته بود زود
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۲ ۰ نظر
فریدون حیدریان

گذشته

گاهی اوقات یه عطر یه آهنگ
یه سکانس فیلم یه شعر ناب
یه نگاه یه رنگ لباس
مرا میکشاند به گذشته
به همان خاطره های تلخ کهنه
و من میمانم
با بغضی که روی شانه ام نشسته از کودکی
و من میمانم
با گریه و سردرد لعنتی
و من میمانم
باز با دیواری که مدام میکند دهن کجی
کاش ذهنم قلاده ای محکم داشت
کاش راهی برای گذشتن از گذشته وجود داشت
من خسته ام از شلاق بی رحم گذشته
این روز ها محکم به من چسبیده گذشته
زور دارد و
زورم نمیرسد به گذشته
۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۴۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

عاقل نبودم

من عاشق بودم ولی عاقل نبودم
همه چیو با دست خودم خراب کردم
عاشق شدن یک چیز است
عاشقی کردن یک چیز دیگر است
من با همین چشم و لب خودم
قبر خودم را سریع کندم
خوب بودم و بد عالم شدم
علت درد و تنهایم خودم هستم
مثل گلوله خراش دادم و رفتم
من خودم از خودم میترسم
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

آزادی

هنر بی مرزه
در هر زمینه که بگی
هنر تکیه گاهه
برای هر هنرمند که بگی
آدم مذهبی بی منطقه
در هر دینی که بگی
آدم عاشق آزادیه
در هر کشور که بگی
۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۵ ۰ نظر
فریدون حیدریان

برزخ

من یه جایم که هیچ غلطی نمیتونم بکنم‎
من میان دو‎ ‎حرف حق مانده ام
‎از‎ ‎یه طرف جیب خالیم میگه برگرد‎ ‎نرو
‎از‎ ‎یه طرف دل پرم میگه برو‎ ‎بگو
‎منگه از‎ ‎این سخت تر‎ ‎نیست
‎برزخ از‎ ‎این کشنده تر‎ ‎نیست
۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۷ ۰ نظر
فریدون حیدریان

پارک

لبخند تو میان بادکنک های رنگی پارک
و دل باختن من روی نیمکت پارک
تو خیلی زیبای میان شادی پاک بچه ها
و اشک شوقی که ریخت روی نیمکت پارک
و من ناگهان به یاد آن شب افتادم
که رو به روی تالار ایستاده بودم
با دست و دلی که میلرزید
و بغضی که مدام میترکید
آن شب آمده بودم که خراب کنم
آمده بودم تسکینی برای خود بسازم
جنگ و آشوبی در درونم بود
که به هیچ و پوچ رسید و مرد
و تو هیچ وقت مرا ندیدی شاد خانوم
مثل امروز که در پارک بودم و ندیدی
۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۸ ۰ نظر
فریدون حیدریان

آخر

من تو زندگیم دور باطل زدم
دیوانه شدم و زخم تازه زدم
من روی بد زندگی رو خوب دیدم
همیشه از جایی خوردم که فکر نمیکردم
من یه مجموعه کامل درد بی درمانم
خاموش و سوخته و سرد بی پایانم
فقر و داد و بیداد بسیار دیدم
جدایی وحشتناک پدر و مادر دیدم
خبر مرگ پدر شنیدم و یتیم شدم
یهویی با جبر ژنتیکی رو به رو شدم
عاشق شدم و زنده رنده شدم
خرمن کوتاهم را با پنبه آتش زدن
گرگ شدن و در سایه من ماندن
خاطراتی دارم از جنس مرگ و مرگ
من به آخر رسیدم مثل مرگ
۰۹ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان