یه زن تو زندگیم دیدم
استوار تر از کوه
نجیب و پاک تر از فرشته
که وقتی میومد
غمامو شخم میزدو میرفت
دلش پاییزی بود
ولی برایم بهار می آورد
خودش خون گریه میکرد
اما برای من همیشه لبخند به لب داشت
در غار ظلمت در کما بودم
که با نور نیکش بیدارم کرد
روحم تشنه بود
آبش داد
به این جنازه جان دوباره داد
وقتی بود عشق واقعی بود
یه زن بود ولی از مردها مردتر بود
گویی فرشته ای در زمین بود
که برای چند ساعتم که شده جدا میشدم
از این زمینو زمینیان پست