یادگاری

همه چیز اینجاست

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

کافه

اومدم کافه ی که همیشه با هم میومدیم
همین جا بود که قول دادیم تا آخر میمونیم
تو اون ور کافه نشسته ی با دیگری
من این ور کافه خیره شدم به تو و دیگری
تو خیلی زیباتر از قبل شدی
معلومه بیشتر از قبل به خودت میرسی
به حرفاش خیلی دقیق گوش میدی
دستاشو طولانی تر از من میگیری
لبخندتم که مثل همیشه کوکو داغه
یادش بخیر همین جا بود که باریدی و گفتی فراموشی تو محاله
حالا تو پا شدی دستاشو گرفتی و رفتی
منم اشکم چکید به داخل قهوه وقتی که رفتی
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۴۷ ۰ نظر
فریدون حیدریان

تو را ترسانده

رد خونی که تو را ترسانده
از چشم کور من چکیده
عکس سوخته ای که تو را ترسانده
با بوسه های داغ من سوخته
طناب پاره ای که تو را ترسانده
خودکشی ناموفق من ناموفق بوده
تیغ داغی که تو را ترسانده
از دنیای بدون تو رسیده
سیل قرصی که تو را ترسانده
میل رسیدن به مرگ بوده
دیوار خونینی که تو را ترسانده
تکیه گاه من زخمی تنها بوده
پنجره شکسته ای که تو را ترسانده
خود من بوده که پریده
و هق هقی که کنار شوهرت مانده
از دوری من رسیده
۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۲۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

عزیز

خاک نشسته بر سر عشق
هوس ترسیده در بستر عشق
بگو حرف بزن نگو زرشک
چرا همه نه میگن به عشق
بگذریم از عشق کشک
هوا چه جوری طرفای عرش
خودت میدونی سرده هوای فرش
نگو بازار خرابه بدجور
تو نونت همیشه چربه بدجور
میکشی روشن کنم ناقابله
راستی تو تو ترکی هرروز
ساکت نشین چیزی بگو عزیز
من دویدم تا تو برسی عزیز
میدونی از تو خالی شدم
موریانه دلتنگی کشت منو آروم
تعارف نکن چیزی بخور
من تکمیل تکمیلم مست مستم عزیز
باز اومدی چه زخمی بزنی عزیز
۱۹ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۵۸ ۰ نظر
فریدون حیدریان

هیچ هیچ هیچ

هیچ هیچ هیچ هیچ
با خود و عشق مپیچ
او که رفت با میل خویش
نجنگ و بساز با درد خویش
کش مکش چه سود
آخرش میرسی به هیچ
دردسر نساز برای خویش
تو هیچی بفهم هیچ
او به بهار ابدی رسیده
نساز برای زندگی او پیچ
گوش نده به حرف دل گیج
بگذر و فراموش کن هیچ
گوش بده هیچ مست و گیج
هیچ همیشه میرسد به هیچ
مقصدی نیست برای تو
تو آواره گمشده ای هیچ
کف بزن برای خودت
تو دستات پوچه هیچ
ثمره جنگ که شد هیچ
عاقبت صبر که شد هیچ
برو و برنگرد هیچ
۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۲۱ ۰ نظر
فریدون حیدریان

مستانه

یه مشت قرص تو دستامه
 تنم بی اختیار میلرزه مستانه
 همش حس میکنم پوچم
 نمیخوام درد بکشم احمقانه
 نفس بکشم به خاطر کی
 به خاصر چی
 زندگی درد بی پایانه
 فردای خوب کشک و خیاله
 تا زنده هستم همین داستانه
 تو آنقدر بیش از حد مهم شدی
 که به راحتی آرامش را گرفتی
 تو که با همه بیگانه بودی
 چرا به غریبه عاشقانه تن دادی
 تو که ضربه میزنی
 ضربه میخوری
 به خودی بزنی
 از خودی میخوری
 امشب که پایان به من رسیده
 میرم به سوی مرگ که مرگ رسیده
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر
فریدون حیدریان

آدم نمیشه آدم

گلوله
درد
خون
مرگ
چرا تموم نمیشه این خبر
آشفته نباش دلم
آدم نمیشه آدم
گرسنه های پوچ و منفعت
سیر نمیشن هیچ وقت
آرامش دنیا که صد درصد محاله
اسم جنگل پر آشوب ما جهانه
مغزهای به ظاهر شسته
شسته نمیشه دوباره
این قلاده ها بیشتر میشه دوباره
فکر کنم احساس انسانیت مرده و زیر خاکه
عصر ما عصر وجدان های سیاهه
عصر ما هنوزم عصر هابیل و قابیله
چه ساده شبیه آدم آهنی بی تفاوت شدیم
تفنگ به دست رو به روی هم ایستادیم و کشتیم
۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۲۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان