یادگاری

همه چیز اینجاست

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

رویای گرم خداحافظ

حرف زد با خیال او
گم شد با یاد او
جفت کرد کفش مانده را
خیره شد به عکس سرد او
از چاله به چاه پرید
دور خودش حصار کشید
مقصدی برای خود ندید
از تمام ماجرا کنار کشید
هنوز به گذشته گره خورده بود
چه بیهوده در قفس مانده بود
غبار و نسیم به او نمیرسید
نوری از امید بر او نمیتابید
سیاهی خدایی میکرد
چشم خواب را گدایی میکرد
روح از رویاهای گرم خداحافظی میکرد
همیشه دستاش مشت بود
همیشه نگاهش تلخ بود
نفسش بوی مرگ داشت
او از کسی ترسی نداشت
۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۹:۱۵ ۰ نظر
فریدون حیدریان

مشگی پوشید

باران دیر بارید
جنگل خاکستر شد
قفس دیر شکست
پرنده پرواز نکرد
مترسک لبخند زد
به چوب گرم و
دود سرد
وای ریشه ها در تنهای حل شدن
از هر چه غریب بود غریب تر ماندن
ظلمت واقعی رسید
ماه اشگ خون ریخت
ستاره مشگی پوشید
شیر تاج و بوسید و رفت
کلاغ خبر و نبرد و رفت
قاصدک مسیرش را عوض کرد
دست شکایت سمت آسمان خالی بلند کرد
گرگ دیگر زوزه نکشید
از یار خود بوسه نچشید
به جنازه های لذیذ لب نزد
فقط اشگ ریخت و سکوت کرد و خندید
و قو سرود پیروزی خواند و مرد
۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۵ ۰ نظر
فریدون حیدریان