ابری که میشد
میرفت حموم
میبارید و میبارید
تا آخرین قطره
منم پشت در
حوله به دست
میباریدم آروم آروم
تا مرز هق هق
گاهی هم آواز میخوند
منم زمزمه میکردم
همزمان با او
و آواز این بود
دور شو از من
آن زخم کینه شده
سکوت خسته پیر من
با غمت جاودانه شده
ابری که میشد
میرفت حموم
میبارید و میبارید
تا آخرین قطره
منم پشت در
حوله به دست
میباریدم آروم آروم
تا مرز هق هق
گاهی هم آواز میخوند
منم زمزمه میکردم
همزمان با او
و آواز این بود
دور شو از من
آن زخم کینه شده
سکوت خسته پیر من
با غمت جاودانه شده
رو در چوبی خونه
یه کلاغ پیر نشسته
سر تا پاش خیسه
دو روزه که نرفته
بهش که زل میزنم
نوک شکسته اش میلرزه
دونه و آب براش میذارم
پایین نمیاد میترسه
فردا که اثاث کشیه
باید برم یه جای دیگه
هیچکس به من سر نزد
به جز همین کلاغ پیره
دلم براش میسوزه
انگار خبر داره و نمیگه
تو هم باهام بیا کلاغه
تنهام مثل تو نوک شکسته
قفس و آزادی برامون
دیگه هیچ فرقی نداره
صدای هق هق پدر
بلندتر از دوش میشه
وقتی که بهار و غمش
نزدیک و نزدیک تر میشه
مادر جلوی آینه نمیره
خیلی کم حرف شده
شبیه یه مرد شده
فقط یه سیگار کم داره
برادر گونه اش کبوده
دلش شکسته و خونه
بیکار و یارش رفته
دیشب از رقیب عشقی کتک خورده
خواهر با عروسکش خوابیده
دنیا براش فقط بازیه
با یه بادکنک شاد میشه
خواب و بیداریش شیرینه