لبخند تو میان بادکنک های رنگی پارک
و دل باختن من روی نیمکت پارک
تو خیلی زیبای میان شادی پاک بچه ها
و اشک شوقی که ریخت روی نیمکت پارک
و من ناگهان به یاد آن شب افتادم
که رو به روی تالار ایستاده بودم
با دست و دلی که میلرزید
و بغضی که مدام میترکید
آن شب آمده بودم که خراب کنم
آمده بودم تسکینی برای خود بسازم
جنگ و آشوبی در درونم بود
که به هیچ و پوچ رسید و مرد
و تو هیچ وقت مرا ندیدی شاد خانوم
مثل امروز که در پارک بودم و ندیدی