دل از من گرفت و دلبری کرد
ماه شد و از دور ستمگری کرد
هنگامِ رقصِ موی تو
خون در رگم شراب می شود
خواهم که هی فریاد زنم
شراب منم آدم نی ام
تو مرا سایه و نوری
تو مرا راهِ عبوری
به دلم نشانه دادی
که همیشه خانه بودی
این دل
سینه ام را
خانهِ خود نمیداند
در بند است و
تقلا میکند
سوی تو آید
ما که از آغاز پایانیم
چرا سخت بگیریم از آغاز
مگر در تب و تابِ زندگی چیست
که هر بد شعله ورِ سنگی
و هر نیک خاکسترِ خونی
به دشواری دلم را دوست دارم
من از او نیش و نوش بسیار دارم
شباهنگام رویا نثارم میکند
چو صبح آید بسترم خالی گذارد
دل آوردم
که دل ببرم
دلاور دل منم
که خوش میپرم
به این باور
که همدلی دارم
ولی پرده افتاد و
باز دیدم
پرده پرده خواب بودم