آه همرنگِ شب شد ماهم
دیوانه دو چشمِ بی ماهم
میجوید و هی خیال میبازد
اینجاست آنجاست یا کنارم
آه همرنگِ شب شد ماهم
دیوانه دو چشمِ بی ماهم
میجوید و هی خیال میبازد
اینجاست آنجاست یا کنارم
کفشِ کهنهِ مادرم
در میانِ کفش های شیک ما
هم عشق است
هم فلسفه هم ایثار هم غم
هم نمیدانم
طوطی صفتانه تا کی تسلیت گو باشیم
با شمع چگونه حریفِ اژدها خو باشیم
من که از نامِ آدمی خجالت دارم
ما شیرانِ مجازی چو موش و جارو باشیم
هم رها کرده هم رها شده
دلم بی اراده چرخ زده
هوشیاران به من بگوید
این چرخه راهِ خروج داره ؟
گردونِ صد رنگ را بازی دهم این بار
هر بند بندِ دل را مرهم نهم این بار
خواهم که شاد باشم گیرم زمان بازی
رفت و گذشت ای دل بی دل شدی دل آزار ؟
آهسته آهسته به من رسید و
راه به راه، راه عوض کرد
من استخوانِ آبشارِ خون و
او خنجر به خنجر، خنجر عوض کرد
نه سکوتِ ریشه ای
نه خواب دیدنِ گامی
نه دم و بازدم دستی
نه دیدار با جوی آبی
رها و خشک ام
دوستی با هیچ بذری
گل نکرد در من
تمامِ چهار فصل
سبز و استواری
ولی بی بار و بی ثمر
تو تنها فقط تو تنها
کاجِ باغِ دلِ منی