یادگاری

همه چیز اینجاست

خیالاتی نشو برو

خیالاتی نشو
تو فکر و خیالم نیستی
از اینجا برو
ما مال هم نیستیم
آن شب غریزه و هوس بود
خبری نبود از عشق واقعی
اشتباه را اول راه بپذیر
که کار از کار گذشت نیست رهایی
من خودم هم پشیمانم
آن شب باریدم و ندیدی
ساعتی مثل مجسمه بی حرکت و بی حرف بودم
تو خواب بودی و حس نکردی
من خودم هم قربانی هوس یک شب بودم
مثل قایقی شکسته تو دستای طوفانی
مثل جنازه ی یم
تو تابوت نامرئی
یا پرنده ی که سنگ خورده
تو قفسی فرضی
خیالاتی نشو برو
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۵۸ ۳ نظر
فریدون حیدریان

انگاری تموم شد.

الان دقیقا تو حالی ام که نمیدونم چیکار کنم! غصه بخورم، بخندم، بزنم بیرون و گریه کنم... واقعا نمیدونم

تو این هفته که حسابی دپرس بودم و دست خودمم نبود

از اونجایی که خیلی دوست داشتم و دارم بی اختیار خودکار به سمت نوشتن درباره تو میره! باور کن

اینا دیگه شعر نیست که دنبال قافیه بگردم و بعضی واقعیت ها رو نگم و بعضی هاشو اغراق کنم

اینا حرفه دله

شنیدم عروس شدی. منتظر که چی بگم ولی فکر می کردم اتفاق بیوفته. اما ازم توقع تبریک نداشته باش

تو فکر اینم که یه کتاب بنویسم در مورد تو، خودم و تو

در مورد عشق بی نهایت یکطرفه من به تو، بگم از کجا شروع شد، خدا لعنت کنه اونایی که نزاشتن بشه بهت نزدیک بشم

من در مورد تو خیلی مصمم بودم ولی خدا انگار دلش نخواست و بنده هاشو وسیله کرد تا ماجرای من پایان باز داشته باشه

تنها کسی بودی که هر روز حداقل یکبار اسم و عشقتو با خودم یاد آوری می کردم

نمیدونم پیش کی هستی و از من خوشتیپ تره یا جذاب تر... چه سوالایی میپرسم ... کنجکاوم بشناسمش

همیشه فک میکردم ازتو جلو میزنم و یه روزی یه جایی به هم بر میخوریم و تو اون لحظه تو حسرت ازدست دادن منو میخوری

ولی انگار راه من و تو از هم خیلی فاصله داشت، تو تو راهی بودی که من هرگز به اون راه وارد نشده بودم

اما اگه حتی شده تو هیچ فرعی به هم نرسیم مطمئنم آخر جاده به هم میرسیم

امیدوارم اون لحظه من خوشحال باشم از دیدنت و تو سوپرایز شی

تنها مسئله ای که میمونه عشق من نسبت به توست

با اینکه وجود تو در تخیلی ترین تخیلاتمم دیگه ممکن نیست ، بازهم نگرانم نتونم فراموشت کنم و فکر تو در تصمیمات و قسمت های مهم زندگیم اثر بزاره

آخرین حرف که حرف واقعی دله:

پشیمونم که هیچوقت بهت نگفتم دوست دارم.

۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۶ ۰ نظر
سعید

غمگین و پر پر

دوباره برگشت به تنهای روز اول
به همان چهره غمگین و پر پر
خسته بود از خسته گی روزهای تکراری
از این مردن های احمقانه اجباری
مدام میگفت اشتباه من کجا بود
کار من گریه به گریه وصل کردن نبود
خود را شکسته تر از همیشه میدید
غم جدایی را بزرگ تر از مرگ میدید
بعد آهسته گفت رفت رفت تمام زندگیم
دست روی شانه ی خاکیش گذاشتم و گفتم
تو قهر و آتشی زیاد داشتی
گفت نامه عروسی که دروغ نمیگوید
صدای ساز و خانه چراغانی که دروغ نمیگوید
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۲۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

فرد نامرئی کلت به دست

گاهی عشق تبدیل به فردی کلت به دست میشود
و آدمی را با سماجتی بیش از حد هدایت میکند
ذره ذره وجود آدم را میتراشد
و آدمی عجیب و غریب تحویل آدم میدهد
و باید فردی را که دوست داشتنی نیست
دوست بداری
و باید با چشم و تنی که بوده و نیست
زندگی کنی
و اگر مثل کوه استوار باشی
غول دلتنگی تو را میلرزاند
و تو برده عشق پوچ میشوی
و هر شب تو را عشق شکنجه میدهد
و لعنت به این فرد نامرئی کلت به دست
که باید و نباید زندگی مرا گرفته به دست
۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۴۵ ۰ نظر
فریدون حیدریان

لذت مرگ

مستم و باده ناب میخوام
با منطقم و مرگ خدا میخوام
زخمیم و لذت مرگ میخوام
ایرانیم و میهن سبز میخوام
آزادم و چارچوب نمیخوام
وجدان دارم و دین نمیخوام
مهربانم و حرف آخوند نمیخوام
مینوشم و بهشت دروغی نمیخوام
نجیبم و حجاب اجباری نمیخوام
غم دارم و غم هیئت نمیخوام
بیدارم و صدای اذان نمیخوام
غمگینم و شهر مشگی نمیخوام
عاشقم و جادوی یار میخوام
کویرم و آغوش باران میخوام
کابوسم و خواب خوش میخوام
غریبم و بهانه ماندن میخوام
۱۸ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۰ ۰ نظر
فریدون حیدریان

گریه بی اشگ

در خطر بودی
با خطر بودم
کوله بسته ی و
در سفر بودم
من پر خالی و
تو پر من بودی
من زخمی آذر و
تو بی خبر بودی
من گریه بی اشگ و
تو قهقهه شب بودی
من ماهی بی آب و
تو دریای من بودی
آنچه که من بودم
تو تسکین من بودی
به دلم نشستی و
به دلم سنگ زدی
تو که عاشقش بودی
پس چرا زنگ زدی
ناله و غم دادی
به زندگیم سم دادی
رفتی و از دور
فقط دست تکان دادی
حال امشب کنار قبر تو من هستم
ماه عسل ات مرگ شد و
آن که فراموشت نکرده من هستم
۰۶ فروردين ۹۶ ، ۰۵:۰۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

چای سبز

سبز نوشید چای سبز را
مستانه بو کشید عطرم را
مانتو از تن جدا کرد و
مبهم نظاره کرد لیوان تهی را
مثل قبل نبود و
مثل قبل نشد
آن روز بوسه نبود و
داغ بوسه خاکستر کرد من را
سیگار به لب گذاشت و
فراموش کرد روشن کند سیگار را
گفتم خسته ای از این دیدارهای یواشکی
 تو حق داری نازنین بخوای بری
 گفت ساده نیستم و ساده نمیشم
 که از تو ساده بگذرم 
گفتم غم و دردت چیست
 نازنین چاره هست یا نیست
 گفت عاقبت ما چیست
 چهار سال دوری و دیدار
کم مسئله ی نیست
۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۸ ۰ نظر
فریدون حیدریان

لیلی و مجنون من و تو

لیلی و مجنون افسانه ی من و توئم
که میان پیاده رو یکدیگر را بغل کردیم
یه ملت را به ساده گی ندیدیم
محکم به هم چسبیدیم و پیچیدیم
نگاه ها و متلک ها ما را دو تا نکرد
ما هم لج کردیم و یکدیگر را بوسیدیم
حتی از لنز های دوربین ها نترسیدم
همان جا گل گفتیم و گل شنیدیم
مردم به جنون و حماقت شیرین ما خندیدن و
ما هم به بنر خواهرم حجابت برادرم نگاهت خندیدیم
لیلی و مجنون افسانه ی من و توئم
که پشت پا به غرور و حرف مردم زدیم
۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

باز عید و

باز عید و خانواده های اعدام دیده
باز عید و بی گناه های در حبس مانده
باز عید و گل های پژمرده دست فروش
باز عید و نگاه های کودک کهنه پوش
باز عید و گریه های پشت ویترین
باز عید و دزدی کودک غمگین
باز عید و گریه های پنهانی پدر
باز عید و بغض های ناگهانی مادر
باز عید و نبود تو با من
باز عید و خاطره ات تو با من
باز عید و خانه ساکت و تاریک من
باز عید و بغض و عکس تو با من
باز عید و آینه شکستن بی اختیار من
باز عید و چشمهای خیره من به در
باز عید و باز پاییز من
۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۱۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

کافه

اومدم کافه ی که همیشه با هم میومدیم
همین جا بود که قول دادیم تا آخر میمونیم
تو اون ور کافه نشسته ی با دیگری
من این ور کافه خیره شدم به تو و دیگری
تو خیلی زیباتر از قبل شدی
معلومه بیشتر از قبل به خودت میرسی
به حرفاش خیلی دقیق گوش میدی
دستاشو طولانی تر از من میگیری
لبخندتم که مثل همیشه کوکو داغه
یادش بخیر همین جا بود که باریدی و گفتی فراموشی تو محاله
حالا تو پا شدی دستاشو گرفتی و رفتی
منم اشکم چکید به داخل قهوه وقتی که رفتی
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۴۷ ۰ نظر
فریدون حیدریان