یادگاری

همه چیز اینجاست

پارک

لبخند تو میان بادکنک های رنگی پارک
و دل باختن من روی نیمکت پارک
تو خیلی زیبای میان شادی پاک بچه ها
و اشک شوقی که ریخت روی نیمکت پارک
و من ناگهان به یاد آن شب افتادم
که رو به روی تالار ایستاده بودم
با دست و دلی که میلرزید
و بغضی که مدام میترکید
آن شب آمده بودم که خراب کنم
آمده بودم تسکینی برای خود بسازم
جنگ و آشوبی در درونم بود
که به هیچ و پوچ رسید و مرد
و تو هیچ وقت مرا ندیدی شاد خانوم
مثل امروز که در پارک بودم و ندیدی
۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۸ ۰ نظر
فریدون حیدریان

آخر

من تو زندگیم دور باطل زدم
دیوانه شدم و زخم تازه زدم
من روی بد زندگی رو خوب دیدم
همیشه از جایی خوردم که فکر نمیکردم
من یه مجموعه کامل درد بی درمانم
خاموش و سوخته و سرد بی پایانم
فقر و داد و بیداد بسیار دیدم
جدایی وحشتناک پدر و مادر دیدم
خبر مرگ پدر شنیدم و یتیم شدم
یهویی با جبر ژنتیکی رو به رو شدم
عاشق شدم و زنده رنده شدم
خرمن کوتاهم را با پنبه آتش زدن
گرگ شدن و در سایه من ماندن
خاطراتی دارم از جنس مرگ و مرگ
من به آخر رسیدم مثل مرگ
۰۹ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

چه هستی

نه با تو میشود
نه بی تو
نه با منی
نه با خود
دود کن و دودم کن
سیگارم و کورم کن
نه میروی بمیرم
نه هستی جان بگیرم
نه راضیم از توهم
نه خسته ام از تظاهر
چه هستم و چه هستی
به هم نگو تو مستی
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۹ ۰ نظر
فریدون حیدریان

بوسه اول

شب قبل شکستن و رفتن
شب قبل رفتن و رفتن
حس و حال ماندن داشت
مثل روز اول اول
شاد و خرم و سرسبز بود
ماندگار و گرم و سرسخت بود
مثل بوسه اول
شب قبل شکستن و رفتن
پاک نمیشود از ذهنم
گر چه بغض و غم دارم
اما مثل روز اول اول
دوست دارم
۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۲۱ ۰ نظر
فریدون حیدریان

پرنده آهنی

آسمان آبی پرنده نداشت
پرنده آهنی بود و نیش جنگ
کودک آواره مقصد نداشت
گریه خونین بود و باران مرگ
این چه زندگی است
که انسان برای انسان ساخت
کاش در وجود انسان
صلح خانه ای داشت
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۵ ۰ نظر
فریدون حیدریان

فقط یک بار

به صف شید واژه ها
سرا پا گوش باشید
هزار بار خط خوردید
فقط یک بار حرف من باشید
بگوید به سرابی که رفته است
چه بگویم که باز بیاید
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۵:۵۵ ۰ نظر
فریدون حیدریان

بازی

تو در آیینه ی اتاق من چه میکنی
تو نیمه شب در آغوش من چه میکنی
مانده ای که با من چه کنی
تو واقعا در این خانه چه میکنی
این چه بازی است دیگر
چرا لبخند میزنی و محو میشوی
بیا این سراب پراکنده را ببر
من زخمی را باز دیوانه نکن
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۴:۳۱ ۰ نظر
فریدون حیدریان

رای ندارم

این روزا جنگ بین بد و بدترها است
انتخابات است و دوره دروغ گفتن ها
و قرار است سواری بگیرند چهارپاها
و دزدی کنند بدون ردی از پاها
و با تمام وجود
تپش قلب ما را پاییزی تر کنند
و با تمام قوا
نبض دست ما را بارانی تر کنند
و چهارسال با فامیل به به کنند
و قبر ما را تنگ و تنگ تر بکنند
و من نه میلی برای شنیدن وعده ها دارم
و نه حرفی برای گفتن به امیدوارها دارم
از امروز من کر و لالم
از سیاست و انتخابات بیش از حد بیزارم
و رای برای این نمایش ندارم
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۵۲ ۱ نظر
فریدون حیدریان

بغض بی خود بود

میان پل هوایی قدیمی مثل بچه ها نشست
و آرام آرام بغض خاطره های خاکستری شکست
در میان گریه های بی خود بغض بی خود بود
که ناگهان فکر پریدن از پل در ذهنش نشست
بلند شد زل زد به سیل ماشین ها
به رفت و آمد تند نور چراغ ها
دو بار در ذهن خودش پرید و خودش را کشت
دو بار میان پل قلب شکسته اش شکست و مرد
و این سراب تلخ لرز به جانش انداخت
و زانوهایش طاقت جبر این کابوس را نداشت
و مثل بچه ها زانو زد و خندید
و با لبخندی دلفریت به خانه برگشت
۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۵ ۰ نظر
فریدون حیدریان

خون

یک ساعت قبل مرگش
همین جا نشسته بود
دوست دوست داشتنی یم
میخندید و مینوشید
کام میگرفت و ورق میزد
و بعد سکوت عجیبی گفت
هنوزم مینوسی برای او
و بعد مکث شیرینی گفتم
او مینویسد برای من
و با لبخند شیرینی گفت
هنوزم دوستش داری
و با غروری دلنشین گفتم
دوستش دارم چون دوستم دارد
و با شک و تردید پرسید
خبر دارد از علاقه تو
و گفتم
چشمم گفته به او
و آهسته دفتر را بست
و گفت
عشق تو عشق کودکی من است
و انتخاب با تو است
ماندن کنار دستای آلوده به خون
و یا...
۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر
فریدون حیدریان