یادگاری

همه چیز اینجاست

لی لی

خودکارم دارد نوک میزند

 

به دفترم

 

مغزم انگار کندوی زنبور ها شده

 

قلبم انگار لی لی بچه ها شده

 

دارن یکی یکی فرار میکنن

 

اونای که دوست بودن با من

 

این پل را میسوزانم

 

از این به گل نشستن متنفرم

 

پیاده کردن سرم

 

هر رنجی را که بگی

 

دلم واسه هر که سوخت

 

سوخت


لبخند دادم


زمین را بوسیدم

 

مرا کاشتن میان

 

سیلی از حرفهای ناگفته

 

برادر بودن

 

چرا من ندیدم

 

سایه شان چوب به دست بودن

 

دیاری میخواهم که نه چهره خندان ببینم

 

نه گریان

 

آنچه هست

 

فریبست

۰۳ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۵ ۱ نظر
فریدون حیدریان

من و تو خدا


من کورم ولی در کار خود بینام

تو بینای ولی کوری

تو سرت به سنگ خورد فهمیدی

من میدانستم هر جا روی به خانه اولت بر میگردی

تنهای که طلوع کرد

انگار غروب نمیکند

کاش حافظه ام را از دست میدادم

مثل فیلم

فراموش میکردم تو را

و حتی خودم را

که دردناکس خاطراتت را داشته باشم

خودت را نه

خواستگار شادی بودم برایت پیش خدا

ولی نه شنیدم بله نشنیدم

با این که تنها خواسته ام ازش بود

مهرت را داد

خودت را نداد

دلگیرم از همه

یه وقتای هم از خدا

۰۲ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۴ ۲ نظر
فریدون حیدریان

زن


یه زن تو زندگیم دیدم

استوار تر از کوه

نجیب و پاک تر از فرشته

که وقتی میومد

غمامو شخم میزدو میرفت

دلش پاییزی بود

ولی برایم بهار می آورد

خودش خون گریه میکرد

اما برای من همیشه لبخند به لب داشت

در غار ظلمت در کما بودم

که با نور نیکش بیدارم کرد

روحم تشنه بود

آبش داد

به این جنازه جان دوباره داد

وقتی بود عشق واقعی بود

یه زن بود ولی از مردها مردتر بود

گویی فرشته ای در زمین بود

که برای چند ساعتم که شده جدا میشدم

از این زمینو زمینیان پست

۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۳ ۵ نظر
فریدون حیدریان

نیمکت

یه نیمکت تو خیابون قشنگه زیر بارون


کنارم باشی باهم بریم راه آروم آروم


قشنگه وقتایی که چشام پر اشک میشه


با دستای لطیفت گونه هام باز لمس میشه


چقدر خوبه زمانی که من ناراحت و دلم گرفته


یهو با دیدن صورت ماهت میبینم شادی دنیامو گرفته


تو عشقی و تو آرومی واسه من


بیا امشب تو توی آسمونم


تو این روزای سرد و زرد  و خسته


دل هیچکس مثه من نشکسته


یه روز پاشی ببینی نیست تو جات


کسی که بوده تنها تو ی دنیات


ببینی جای اون یه قاب عکسه


نمیدونم چطور قلبم نترسه


شدم تنهای تنها توی خونه


همه جاهای خالی جای اونه


میگن اونی که رفته دیگه رفته


فقط دیدار ماست آخر هفته


من اینروزا میام به دیدن تو تو تو شب ها بیا تو خوابای من


میخوام چشمامو باز امشب ببندم بزاری دستاتو تو دستای من


تو عشقی و تو آرومی واسه من بیا امشب تو توی آسمونم


 

 

 

 

۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۲ ۳ نظر
سعید

بی پدر

                                    

   این روز ها دورم را پیله ی فرا گرفته

به اسم خاطرات کودکی

انبوهی حسرت دارد

اندکی شادی

آنچه به جدیت میگفت شوخی شد

آنچه محض خنده بود حقیقت شد

این بار برای بدریغ کردنت

نه دعا دارم نه نفرت

از این به بعد این مرد بی پدر

قصه اش به سوی دیگر پیش میرود

بدان

دلی که یک بار زیر پا بشکند

برایش فرقی نمیکند

زیر پای یک لشگر باشد

یا نوازشگری کنارش باشد

درد و دلی که شنونده نداشته باشد

برایش فرقی نمیکند

سکوتی تهی باشد

یا فریادی کر کننده باشد

 

۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر
فریدون حیدریان

لعنت

لعنت به حرف نیش دار

پایان کش دار

دروغ ریشه دار

خیانت پنهان

بله گفتن از روی اجبار

شیرینی لقمیه حرام

تنهایی منه تنها

قدم های منه خسته از درد در شبها

به زخم آشنا که درمان نمیشود

به تکرار اشتباه بعد از بخشش

خواسته های پر از التماس

افراد منتظر تعویض در رابطه ها

دیدار پر از غم

فریاد بی صدا

باخته خود را پای قسمت زدن

شاید و ای کاش هام

چها میکردم اگر بودی پر دروغ

ماندگاری بغض در گلو

نگاه های شکنجه گر روح

قبول نکردن حقیقت

فریاد از سر دلتنگی

۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۶ ۱ نظر
فریدون حیدریان

مسافر


تو مثل مسافری

که با هر کس همسفر باشی

دوباره تنها باز میگردی

خورشیدی که هم روشنی میبخشی

هم تاریکی

من آن عروسکیم که در غم در آغوشتم

در شادی با هم بازیت بی ارزشم

باز باید بسازم با چند سال درد

باز باید سر کنی با تنی که با زن ها میگردد

آنچه بر تو میگذرد

تقدیر نیست

تقصیر خودت هست

بگذریم

جدا از این حکایت ها

باز هم همان علاقه ی که به هم داشتیم راداریم

بودن و یا نبودنمان رنگی به جزء ماتم ندارد

کاش نقاشمان ما را ایده عال هم میکشید

۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۷ ۱ نظر
فریدون حیدریان

نظاره گر


نگاهای دارکوب

لبخندهای کابوس

دستهای مار

صداهای خطر

شمشیر های نهان بر پشت

لباس نمایش پوسیدگان

از روی هوس بوسندگان

عمری را با فریب باختن

زنده اما مرده زیستن

در مرداب رشد کردن

از امید نا امید شدن

به سیم آخر زدن

دوست داشتن زود فهمیدن رسیدن یا نرسیدن

ای که دستت میرسد

سنگی نزن

که درد یک شب شده هزار شب

ما شتابان مشتاق خواب در تابوتیم

من خدا را نظاره گری بیش نمیبنم

از تولد در مسلخ بودمو هستم

این حکمت نیس

فراموش شدنس

۲۸ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

خیس


انگور چیدم برایت

گرفتی گذاشتی کنارت

اصرار خوردنش را داشتم

گفتی بعدا عزیزم

دستانت را بازکردی

در میان جوی خنده کنان میرفتی

آنقدر سرگرم بودی

که حس کردم مرا فراموش کردی

هر چه خیس تر میشودی

خیس تر میشدم

عجیب بود

برای اولین بار شادی تو

غم من شد

آب مثل یه آتش به چشمم میامد

آسمان دور سرم میچرخید

سیاهی نقش بست در چشمانم

سرنگون به جوب افتادم

تازه تو فهمیدی من هنوز هستم

چشم باز کردم دیدم

خوشه را خوردی

بالا سرم گریان ایستادی

۲۷ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۹ ۱ نظر
فریدون حیدریان

ما


به دختر خوشبخت میگن ترشیده

به عاشق میگن هرزه

وارونه میبنن

منفی های خود مثبت بین

تو رو با تجربه های خودشون میسنجن

غافل از این که افکار آدما با هم فرق دارن

مفهوم را بی خیالیم

دنبال غلط املاییم

قردادن را به سوزندان اشگ ترجیح میدهیم

دیروزو امروزو فردا را باختیم

ما بازنده به دنیا اومدیم

همیشه دنبال یه زاپاسیم

تو رابطه

یه بهانه یا دروغ داریم

برای توجیح خطا

بخشش میخواهم

با واسطه

حاظریم بسوزیم

اما از غرور مزخرفمان دست نکشیم

۲۶ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۳ ۱ نظر
فریدون حیدریان