یادگاری

همه چیز اینجاست

درود


درود به شهیدان جاودان وطنم

به سرفه های یه جانباز شیمیایی

که هست برام درس از خود گذشتگی

به نوازشگران یتیم

لبخنده بی غرض

خاطره سازان ماندگار

خنده روی لب آوران

کول کنندگان ناتوان

روشن کنندگان امید

دعا گویان مریض

عصا دستان پیران

به تو که ماندی پای من

به رفتگران خسته

هنرمندان وطن دوست

یاد آوران خدا

ذهن های تمیز

توبه نشگن ها

ورزشکاران پرچم بالا بر ایرانم

پرستاران مریض

تدریسان علم و ادب

جویندگان علم و ادب

رهبران راه راستی

۲۵ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

دعا کن


به خاطر قلب شکسته ام و این که نه عزیزم نه عزیز دارم دعا کن

به خاطر چشم های اشگ خیزم ذهن پر آشوبم گریه های جنون آور 

نیمه شبم دعا کن

به خاطر کمر خم شده ام پاپوش های که برایم بافتن دعا کن

به خاطر کابوس های که هر شب میبنم دعا کن

به خاطر پشت پا خوردن احساسم حقی که ازم خوردن دعا کن

به خاطر خود خدا دعا کن

به خاطر دل تنگو پر غمم و حسرتو بغضی که پنهان کردم و دردی که 

انکار کردم دعا کن

به خاطر دروغ های شیرینی که باور کردم دعا کن

۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

من


درختیم که رقص آخرین برگ امیدم را دیدم

گلیم که ذوب شدن پاهایم را دیدم

مترسکیم که منتظر مرگ با آتشم

کودک لالیم که دردم را نقاشی میکشم

بی کسیم که زمین برایم شده دریاچه یخ زده

 که قبل از پاشدن زمین میخورم


دلقکیم که قبل و بعد نمایش گریانم

پرستویم که برای کوچ به شهر شادی ناتوانم

ماهیم که بالا پایین میپرم

وصیت نامه یم که از خوانده شدن محرومم

فرهادیم که نه حق کلام نه آمدن دارم

عکسیم خندان که از قاب شکسته آویزانم

۲۳ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۲۱ ۰ نظر
فریدون حیدریان

دوست دارم


دوست دارم به اندازه وسعت دریا

و نوشته های که با چشم تر نوشتم

به اندازه تمام دلشوره هایم برای زندگیت

شادیت

به اندازه تمام قدم های پر دردم

و خشمی که دیدمو داشتم

و سکوت سایه واری که رهایم نمیکند

به اندازه تن خسته ام

روح افسرده ام

به اندازه لالای پر آرامش مادر

و ترافیک افکار شبانه ام

به اندازه چشم های منتظر مادر

برای دیدار فرزند

به اندازه غم آخرین دیدار عاشق ها

شادی وصال عاشق ها

به اندازه آزدی پرنده در آسمان

۲۲ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۵ ۱ نظر
فریدون حیدریان

عمو جان


هر چه بزرگتر میشوی

تنهاتر میشوی

زخم های که در کودکی میخوری

از یاد نمیبری

حرفت را یا نمیخواهند بشنون

یا اشتباه میفهمن

یا دیر میفهمن

خواهر برادری نیس

همه بازیگرن

تو جامعه تو سلولی

تو خونه تو انفرادی

نمیخوری نون و گندم

نمیبنی حتی تو دست مردم

لیلی و مجنون در حد ازدواج پیدا نمیکنی

حیات وحش همون حیاط وحشه

قایق نجات همیشه سوراخه

به خدا شیطان اضافه

تو بازیای این دنیا نخودیه

به سن تکلیف نمیرسی

در بلا تکلیفی زندگی را ختم میکنی

۲۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر
فریدون حیدریان

باید


باید فتح کرد زندگی همچون کوه را حتی با پای برهنه

با سختی های زندگی جنگید حتی بدون صلاح

باید نیکی را به همه درس داد

شادی را به همه پاس داد

و هم سنگران هم باشیم

شریک درد هم باشیم

باید پاک کنیم اشگ را از گونه هایه هم

و گذشت از خاطرات تلخ

و به سوی آینده تاخت

و بزرگی را به ادبو معرفت دید

نه پول

باید مراقب کلام خود بود

و دست کشید از فروپاشی هم

باید پرید از برج خود خواهی

و به هر عقیده و نظری احترام گذاشت

و به سمت هر کار نیکی قدم برداشت

۲۰ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۶ ۱ نظر
فریدون حیدریان

برو


برو مرا چه به شادی

به زندگی

تو خودت شاد باش با صید جدیدت

که افتاده در تور نگاه پر فریبت

نمیدانم که تا چه مدت شیرینس به کامت

نمیدانم که او هم از جنس منس یا از جنس خودت

شاید کاری که با من کردی او با تو کند

شاید شمشیرش تیز تر از تو باشد

شاید این حرفهایم تو را بازگرداند

ولی نه از چشم هایت معلومس که قصد رفتن داری

دگر از من سیری

خودت گفتی که تا آخر میمانی

به حرفهایم گوش نمیدادی

در سرت فکر او بود

به اعتمادم پشت پا زدی

با من با وفا بی وفا بودی

۱۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۶ ۱ نظر
فریدون حیدریان

بیا


بیا که مچاله شدم

که به هر دو بالم تیر زدن

بیا مرا بساز که هر چه میگذرد

نمی توانم از خاطرات خوش بگذرم

که قصر امیدم آتش به جانش افتاده اس

که طناب دارم را دارن میبافن

بیا صدایت را بشنوم

صدای که مرا میبرد لای ابرها

بیا دستهایت را بگیرم

که جادو میکرد

این دل خرابه را آباد میکرد

قفل لبهایم را میشکست

بیا که فردا حکم را اجرا میکنن

که از فکر دارم میلرزم

برای اولین بار

سر بی گناه می رود روی دار

بیا فقط چشمهایم را ببین بعد برو

فقط تو رو خدا بیا

۱۸ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۴ ۰ نظر
فریدون حیدریان

باران


باران نبار که برایم غم میاوری

که آخرین دیدار را به یادم میاوری

آن شب آخر را از یاد نمیبرم

که بیش تر از تو باریدم

صدای فریادم بلند تر از صاعقه تو بود

آن شب خواسته ام را درگوش تک تک قطراتت گفتم

دروغ بود میگفتن دعایم زیر قطراتت میگیرد

خیلی بی رحمی

که فقط با من بی رحمی

وقتی قطرات میخورد به شیشه من جنون وار

سرم را میکوبم به دیوار

نبار باران دیدار دوباره را از من نگیر

امشب را

فقط امشب را نبار

که ناتمام تمام میشوم

نبار باران

۱۷ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۱۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

چقدر


پرودگارا چقدر غمو دردو حسرتو بغضو گریه

چقدر ماتمو دوریو دیدار پر غم

نکند عشق گناهس من نمیدانم

یا نکند عشق فقط برای من گناهس

اگر هس بگو سمتش نروم

هر چند کار از کار گذشته است غرق او شده ام

پروردگارا چقدر سیاهی را دیدن

خود را به بی خیالی زدن

از کوه افتادن دوباره رفتن

چقدر سردرگرمی

دم نزدن خون دل خوردن

جای خالی را حس کردن

مسیر پر خنجر را رفتن

چقدرخوش بودن با رویا

من که خسته شدم بس که دیدمو شنیدم

تو را نمیدانم نمیدانم

اگر هستی،میبنی،خودت کاری کن

۱۶ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۹ ۰ نظر
فریدون حیدریان