یادگاری

همه چیز اینجاست

زندگیم


زندگیم شده مث کارتون

که داخلش هست پر از اتفاق ناخوش

مث یه فیلم طنز

که پشتش هست یه حقیقت تلخ

مث یه آدم فراری از دست گله گرگ ها

مث یه ساعت خراب که محرومه از نگاه

مث بچه ای که نداره هم بازی

مث درختی که هست در حال خشک شدن

مث صید تیرخورده که هست فراری از دست شکارچی

مث تراژدی بی سرانجام فیلم

مث چوبی که موریانه به جانش افتاده

فردی که در مرداب افتاده

مث پرنده بی آشیانه

مث محکوم شدن بی گناه

مث لیوان شکسته

۱۵ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۹ ۰ نظر
فریدون حیدریان

مرد تنها

یه مرد تنهام
با دو پای خسته
با دو دست خالی
که خالی میره بالا
خالی میاد پایین
با دو چشم خیس پر از حرف
با دو گوش کر شده زیر رگبار دروغ
یه سینه لبریز از نفرت
یه لب خاموش
که فقط با شنیدن صدایش روشن میشود
یه تن سرد که آتش آغوش هیچکس نمیتواند
یخش را باز کند
مگرخودش
یه صدایی که به گوش هیچکس نرسید
حتی خدایم
که بی خیالس
حواسش نیس
که بار کج به منزل رسیده س
اما کوله بار عشقو احساس ابتدای جاده مانده س
این گونه فقط زنده زنده میمیرم
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۷ ۲ نظر
فریدون حیدریان

شب

شب است
هوا سرداست
دوباره مرا تنها گذاشتی
با این دل پرم و جای خالیت
تو خنده کنان با او روی تختی
من گریه کنان پشت پنجره ایستاده ام
چشم به جاده دوخته ام
که بازگردی
هر شب میدانم نمیایی
ولی بازم پشت پنجره ایستاده ام
نمیدونم واسه چی
همیشه عقب میمونم تو همه چی
من صادقانه پا میزارم جلو
تو با دروغ به سمتم میایی
هر چقدر خطاهایت را ببخشم
از رو نمیروی
مرا مقصر میدانی
لذت میبری
ضجر میدهی
چه بی رحم است
این شب که دارد
هستی ام را از هم میپاشد
۱۳ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۲ ۱ نظر
فریدون حیدریان

مرا ببر


خدایا مرا ببر که از بس پر پر زدم،بریدم

که این دل را هر گونه بگی آزردن

هر وسلیه که بود به این تن پاک زدن

که این دو چشمم قد یه دریا بارید

زمینت خالی بود از عشق

روزهایت پر ظلمت تر از شب بود

شب هایت چیزی نبود جزء کابوس

بنده هایت خود شیطانن

که فقط تو فکر حالو پولن

بدون بی دلیل دل میشکنن دروغ میگن

حتی خودیا که صرف کردی عمر را برایشان

چرا از چشمت افتاده ام

خدایا مرا ببر این خواسته ام را بپذیر

اشگالی ندارد خواسته های دیگرم را نپذیری

۱۲ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

سهم


سهم من از عشق چیزی نبود

جزء دیدن رفتنش با لباس سفید

خیلی مهربان بود

که با لبخند

صادقانه و ساده گفت

خداحافظ اشتباه بزرگ

میگفت دگر غمی بغضی نمیماند

در این سینه و گلو

از خدا خواستم

این گونه باشد

زندگیش پاییزی بود

بهار هیچ وقت به خانه اش سر نزد

امروز سهم هر سه ما خاطرات تلخس

هر کس فکرشروع تازس

شروعی که شاید

سقوطی باشد

یا شاید

مثل قدیم دست در دست هم

قدم زنان زیر باران بگویمو بخندیم

خاطره ها را در هنگام عبور از کوچه احساس مرور کنیم

۱۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۶ ۲ نظر
فریدون حیدریان

نصیحت


من ساکتم سر به زیرم

دم نمیزنم مینویسم

تو عاشق جشنی

من به نوشتن از زخم های تنم جامعه پر دردم

سکوت پر حرفم

نخند

علاقمو بهت توی جمع ساده گفتم

لبخندم زوری نبود

سردیم بی دلیل نبود

ولی تو یه نقاب داشتی رو صورت

واسه یه شب منو فروختی راحت

حالا گوشاتو واکن***خاطراتو مرورکن

منو بذار کنار فقط خودتو ببین

ولی تو مشت آدما

هر جور بخوان باهات تا میکنن

پا رو قلبت میزارن

آخرین گفته ام رو خوب گوش کن

از این کارت دست بکش

که هنوزم دیر نیست

۱۰ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۶ ۱ نظر
فریدون حیدریان

بزرگ


مادر بزرگ نبودی ندیدی

شکستن

تو که رفتی خنده از روی لب رفت

جاشو برای همیشه اشگ گرفت روی لب

سهم خوبان غم شد

بدان شادی

دلهای پر مهرمان پر نفرت شد

خودت خوب میدانی خودمان به جان خودمان افتادیم

هر کداممان در حال تیز کردن شمشیریم

در فکرخویشیم

کاش رو به رویم بودی چهره ات را میدیدم

صدایت را میشنیدم پیشانیت را میبوسیدم

نه این سنگ،سنگ دل را

میدانم خشنود نیستی از جنگ بین ما

دعا میکنی برای صلح ما

میدانم شادی ما شادی روح تو است

۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۳۴ ۰ نظر
فریدون حیدریان

ایران


سگ دوست گرگ بود

چوپان عاشق دختر قصاب بود

کدخدا شریک با قاتلای درخت بود

خادم مسجد دزد نذری بود

برادر در تلاش خالی کردن خانه برادر بود

خواهر به فکر بی خانه مان کردن خواهر بود

بهترین ساقی مأمور گشت بود

حکم قاضی فقط به نفع مرد بود

زن فقط تماشاچی از داخل قفس بود

دکتر متجاوز بیمار بود

دزد نامش دو حرف بود

شادی مردم تو رویا بود

خاکی بودن مرده بود

بوسه عاشقانه فریب بود

بازی با اسید هم با حیوان و هم با انسان بود

اسم این ویرانه پنج حرف بود

۰۸ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۴ ۱ نظر
فریدون حیدریان

کابوس


مرکب نیست

باید به پا اکتفا کرد

لاشخورا دارن میچرخن بالا سرم

داره خون میرزه از تنم

رهگذری رد شد

چشمهایش آشنا بود

غرق سراب رد پایش شدم

ترس در وجودم بیدار شد

وقتی آسمان خونین را دیدم

در میان کوه گوشم را گرفته بودم

از وحشت زوزه ها

زوجی مرا به تخت بستن

شروع کردن به میخ کوبیدن به پاهایم

سپیده زد

میخ ها را جداکردن

مرا با آبی سیاه شوستن

کفنی رنگارنگ به تنم کردن

در تابوتی گذاشتنم

که خون ازش میچکید

بعد خاکم کردن

در میان عقرب ها

۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۱۲ ۲ نظر
فریدون حیدریان

جبر


ریش بلند من از جبر ژنتیکی نیست

بگو چی شد که بوسه ها گریه ها قسم های زیر باران یادت رفت

هر بار قدم میزنم تو خیابون

حمله میکنم به دکه تلفن

من با تمام

دکه های این شهر عشق بازی دارم

این مزاحم بی صدا را

زمانی میپرستیدی مثل خدا

رگهایم هوس تیغ دارن

گاهی به خاطر خلاصی از سر درد حاضرم سرم را ببرن

حمام رفتنم بهانه گریه شده

حوله هنوز از عطر تو دل نکنده

راهتو چی کوک کرده عروس کوکی

تو منه کودکو پیر کردی

ممنونم که سرگرمم با عکسو آتش

۰۶ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۴ ۲ نظر
فریدون حیدریان