یادگاری

همه چیز اینجاست

۴۷۹ مطلب توسط «فریدون حیدریان» ثبت شده است

حس


تو هستی یه حس مبهم

که وقتی نزدیکم میشی قلبم میزنه تند تر

نمیدونم ترسه

یا عشق

نمیدونم تو هم مثل دیگران زخم بزنی بری

یا شاید مرهمی میمانی

وقتی رو به رومی دوست دارم ببینم

غرور زنانه ات،نگاه پر شرمت

چشم های پر حرفت

 لبخنده ساده و شیرینت را

نمیدونم سرابی برای منه تشنه لب

یا بارانی از سوی خدا

بگو از کدامین دسته ی طوفانی

یا نسیم دل نشینی

اگر تو جای این تن لاغر بودی

استخوان آب میکردی

ما کل زندگیمان را

با این حس های مبهم سر کردیم

۰۵ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۲ ۲ نظر
فریدون حیدریان

تنهای


حس میکنم

خیلی تنهام

حتی وقتی که میخندیم

گریه میکنیم

شک دارم به تو که مرا میفهمی

یا نه

از هر زنجیری که مرا پابند زندگی میکرد دل کندم

اما از تو نتوانستم بگذرم

با وجود این که نه حرفم را فهمیدی

نه حرف چشمهایم را

از یک طرف نمیتوانم اعتماد کنم دوباره به حرفهایت

از یک طرف سختس بی تو بمانم

نمیدانم درسته فقط نیمه پرت را ببینم

یا نه

دوست دارم آخر قصه را اول بدانم

متنفرم از این که دوباره بی صدا بشگنم

هم دل تو را

و هم دل خودم را

۰۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۴ ۳ نظر
فریدون حیدریان

میترسم


از این به بعد از کسی میترسم

که نمیترسم

از اونی که هم منو داره

هم اونو

که قلادمو به هر جا دوست داره

میکشونه

با خنده میاد پیشم

سکوتشم فریاده انتقامه

از اونی که آغوشش تو آغوشمه

میگه قلبم واسه تو میزنه

ببین اینا دروغه

نیست توشن یه حس واقعی فریبه

تو خلوت میکشنت با بوسه

بعد خودتو گم میکنی تو دنیا

همیشه درد داری

نمیدونی دلیلش چی

به خودتم شک میکنی

که هم جنس اونای

یا از یه جنس دیگه

اعتماد میره کنار

جاشو واسه همیشه

شک میگره

۰۳ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۴۲ ۱ نظر
فریدون حیدریان

هر شب


هر شب شنا میکنم

در دریای یادت

و به ساحل نرسیده غرق میشوم

هر شب یاد چشمانت

مرا قرنطینه میکند

وقتی که خاطرات را مرو میکنم

یه لبخند اجباری روی لبم میاید

که خیلی شیرینس

این حس

دوست دارم بماند برای همیشه

یه چند وقتی که هر شب خوابت را میبنم

که دوره ات کردن گرگ ها

و مرا با گریه صدا میزنی

و دستو پای مرا با زنجیر بسته ان

و کاری جز نظاره تو از دستم بر نمیاید

اگر کابوس است

امیدوارم سراغم را نگیرداگر پیامی از سوی خداس

امیدوارم خیر باشد

۰۲ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۵۶ ۱ نظر
فریدون حیدریان

سردم

سردم چون گرمی ندیدم
نرفتم چون راهی ندیدم
زندگیا هم شده بشگن بشگن دل
فقط مال اونا صدا داره
مال من بی صداس
میخوام سمت عشق نرم
چون هستیم را گرفتو چیزی به من نداد
به جز صدای خنده هاش
که هنوزم تو گوشمه
چشاشم هنوز
تو قاب چشامه
گرمی دستشم
هنوز رو دست سردمه
کز میکنم گوشیه خونه
نکنه جای ببینمش که دستش تو دستشه
عشوه میریزه به پاش
که این موقع ها مینویسم
تا بفهمن چه کرده با من
که عشق دیروزم
شده نفرت امروزم
۰۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۱ ۱ نظر
فریدون حیدریان

اسید


من از نسل اسیدو صورته سوختو چشه کورم

از بغضو اشگ پنهون

انکار غمو حسرته هر روز

از نسل کار پر

آینده پر

عشق پر

ته دره ی دستو پا نزن نمیای بالا

حرف نزن اینجا نمیفهمن تو رو

رسم اینجا شیرو آهویه

یا باید بخوری

یا بری

دم از انسانیت میزنن

بر عکس عمل میکنن

گذشته سیاهشونو روشن تعبیر میکنن

دل شکستنو پای قسمت میزنن

و تو هر چهار راهی همه قمه به دستن

میزنن میرن واسه این که تو دید باشن

خنده داره

ولی همینه که هست

۳۱ تیر ۹۴ ، ۰۱:۰۹ ۱ نظر
فریدون حیدریان

حکمت


ز بن بست یاد گرفتم

که هر راهی را نباید رفت

یاد گرفتم

باید گاهی بی خیال باشم

که چه میشود

یاد گرفتم هر تلخی از سوی خدا

میسازد مرا

آرزو دارم روز به روز زیاد شود این محبتش

که تیغ تیز نمی دهد به دستم

که اشتباه ببرم

پی سراب بدوم

خوب میدانم

که چقدر مرا بیش تر از دیگران دوست دارد

با وجود این که کوله باری از گناهم

خدایا مرا ببخش

اگر نا امید شدم

ز رحمتت

شکر نکردم

نعمتت

بی خیال حلالو حرامت شدم

سعی میکنم

آنگونه باشم

که تو خشنود میشوی

۳۰ تیر ۹۴ ، ۰۰:۰۴ ۲ نظر
فریدون حیدریان

آهنگ


شب بود

دلتنگش شده بودم

باران زد

از خانه زدم بیرون

همان آهنگ قدیمی را گوش کردم

که زمانی با او زمزمه میکردم

نفهمیدم چی شد

که گونه هایم خیس شد

خیره به کفشهایم شدم

شانه ام به غریبه ی خورد

چشمم به چشمش افتاد دیدم خودش است

فقط کمی موهایش سفید شده بود

شکسته شده بود

هر دو بی صدا گریه میکردیم

خواستم مثل گذشته اشگ هایش را پاک کنم

دویدو رفت

و دوباره من ماندم

با یه آهنگ قدیمی

و یه دنیا سوال که بر او چه گذشته است

۲۹ تیر ۹۴ ، ۰۱:۰۱ ۰ نظر
فریدون حیدریان

گل


روز شب

زیر بارون زیر برف

واسش فرقی نداره

میره سر چهار راه تا بفروشه گل و فال

گل و فال چی آینده شو داره میفروشه

فرق زندگیش با من تو اینه

که از روز تولد بد آورده

تو زندگیش خبری نیست از بازی های بچگی

دلش خونه

چون غم فقط تو سرنوشت اونه

یه زندگی بی روح داره

فریادی از جنس سکوت داره

دیگه رویا نمیچنه با این اوضاع بدش

دلش میخواد سر بذاره بر نداره

ببینه اشگ های مادرش را

و هروز قول روز بهتری را بدهد

و با دست خالی دوباره بر گردد

۲۸ تیر ۹۴ ، ۰۰:۴۷ ۱ نظر
فریدون حیدریان

یکی نبود

یکی نبود که بهم بگه
ببین رو به روت دست اندازه
بگه اون داره
تو رو دست میندازه
یه دست گرم نبود
که ذهن پرمو خالی کنه
و نذاره شب را
به سپیده رسانم با چشم تر
دستمو بگیره تو دریای دردام
منو بپذیره با تمام سردیام
یکی نبود فانوس به دستم بده
تو مسیر تاریک
یادم بده هیچ وقت برنده یا بازنده نمیمانم
بگه بیش تر از سهم تو نخواه
مشکلاتی که نمیشه تغیر دادو بپذیرو کنار بیا باهاش
بگه آینده تو با رویاهت نساز
با اراده هات بساز
۲۷ تیر ۹۴ ، ۰۲:۰۰ ۱ نظر
فریدون حیدریان