یادگاری

همه چیز اینجاست

56i

با برف و این سردی

دوریِ تو عذاب تر

من با تو بی مثالم

بی تو یه سوزِ خیس تر

 

خواهم که همچو یک برف

در دست تو بمیرم

بخندی و من بازم

لبخند تو ببینم

 

با سردی و این دوری

من له شدم چو سیگار

خواهم مثال یک مه

تن بدهی به دیدار

۰۸ بهمن ۹۹ ، ۱۹:۳۷ ۰ نظر
فریدون حیدریان

55¡

تیغ های در کمین

لبخند زنان و بی صدا

سیگارهای خام و سرد

گویند مرا آتش بزن

اما چه سود دود و خون

نیست دگر تسکین من

خواهم علاجی ماندگار

همچون هوای کوه تو

حیف از این عمرِ بعد تو

که نیست عمرِ من

عمر سیاهی و غم است

خواهم نباشم دود و خون

۱۴ دی ۹۹ ، ۰۲:۴۲ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. پنجاه و چهار .

از شور و شوق دور و

با خود سرد و تاریک

امشب چه خوب دانستم

تاوانِ گناهم چیست

گر من شکستهِ بی نورم

و ز خوبِ خوبان دورم

چون خون کردم و

خون دادم

به باغچهِ رنجورم

گل ها از آن جدا کردم

بد کردم و

خطا کردم

۰۱ دی ۹۹ ، ۱۶:۲۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. پنجاه و سه .

عاقبت ما من شدیم

سنگی در مقابل هم شدیم

ما زنجیر به پای شب نیستیم

ما بارانی روی مشعل های هم شدیم

...

ابرهای جدا جدا شدیم

میباریم

و همبازی کوسه ها شدیم

...

آتش نیستیم

ما شعله شمع غمیم

حتی حریف باد هم نشدیم

۰۵ آذر ۹۹ ، ۲۰:۴۰ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. پنجاه و دو .

هم بهشتِ کوچک من

هم ستاره های نگاه تو

رنگ و بوی نفسِ دریا دارد

بی تو تن همیشه های من

غباری از شبِ آوار دارد

قبل تو از خاکِ ترک خوردهِ من

خارستان سکوت میرویید

حال من با هر نسیم سخنی و

با هر ابر نمی و

شانه و سری دارم

من به لطف تو گل کردم و

گل دادم و

تماشاگری دارم

۳۰ آبان ۹۹ ، ۲۱:۵۱ ۰ نظر
فریدون حیدریان

توجه

دوستانی که دوست دارند کتاب منو بخونن به آیدی تلگرام من پیام بدن

@Feridon1h

۲۳ آبان ۹۹ ، ۰۱:۵۲ ۰ نظر
فریدون حیدریان

.. پنجاه و یک ..

ای سکوت پرست از من دور

ای بی راهه گرد صبور

بازآ به وقت بی یاری

که بی یاری کشیدم به وفور

...

مبادا سرد شدی زرد شوی

شمع شبِ نامرد شوی

مبادا بی دلی پیشه کنی

تسلیم شوی و در لجن ریشه کنی

۰۴ آبان ۹۹ ، ۰۲:۱۸ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. پنجاه .

خودم پا به راه

دلم غرق چاه

خودم پر خطا

دلم بی گناه

...

خودم با خودم

دلم دودِ خون

نشد یک قدم

دلم با خودم

...

فرار تا به کی ؟

دلم با خودم

بمان تا ابد

بخواب تا ابد

۱۹ مهر ۹۹ ، ۰۲:۵۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. چهل و نه .

لب به سیگار میزند

بر لب من نه

آتش دگران می شود

خاکستر من نه

...

عصا برای تبر می شود

همقدم با من نه

خنده بر زخم ناسور می کند

یک نگاه بر من نه

...

بلبل مست کلاغ می شود

سلام بی پاسخ من نه

گل به بستر گیاه هرزه می شود

اما خالی ست در خواب من نه ؟

۲۳ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۳۱ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. چهل و هشت .

دو زخمی سر به راه

خسته از عشق اشتباه

یکی الهام قصه ها

یکی مجروح گریه ها

...

ما در این تاریکی بی حساب

دلگرم به صدای یکدیگریم

دست یاری داریم و توان نیست

ما خط خطی های بعد شیونیم

...

از خون چموش گذشته

از حال این حال

از فکر آینده صفر عاشقی

بیزاریم بیزاریم بیزار

۱۱ شهریور ۹۹ ، ۱۴:۳۲ ۰ نظر
فریدون حیدریان