یادگاری

همه چیز اینجاست

. چهل و هفت .

نرو توو حاشیه

کنار متن من قدم بزن

ببین چه عاشقونه ام

به روی من تو خط نزن

...

بذار که شیرین بمونم

تا بتونم کوه بکنم

من یه دونه تار موتُ

به صد تا طاووس نمیدم

...

توو شب موهات میتونم

ستاره ها رو مهمون بکنم

با دار تنهایت نخواب

بذار طنابُ ببرم

۰۴ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۲۵ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. چهل و شش .

در این عصر تابوت و عزا

که نفس زمین به شماره افتاده

دل نور زاده خیسم

به زیر پای شب افتاده

۲۵ مرداد ۹۹ ، ۱۴:۲۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. چهل و پنج .

یار تن ماه سیاه پوش من

محو موسیقی باران

من در آغوش سکوتِ

لذتی بی اَمان

...

او سراسر دوستی و شیرینی چای

من منتظر رود سیاه زیر روسری

او دست به روی دست من

من حس آزادی کنار عاشقی

...

او سخن خوش و

من خوش شنو

او رود سیاه و

من مست موج او

۱۹ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۴۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. چهل و چهار .

در این تیغ زار پنبه مانند

الماس های چشم سایه ام جاری

من ریشه سوخته ام عزیز

زمستان و بهارم بی معنی

اما درخت سبز دروغ مانده ام

تا غم به غمت اضافه نکنم عزیز

۱۱ مرداد ۹۹ ، ۱۴:۱۷ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. چهل و سه .

من کور ؟

یا شب است که همیشه هست ؟

سخن بگو نترس

حال من یا وطن کدام بدتر است ؟

...

تو لال ؟

یا خطر بهمن در کمین است ؟

تو فقط بنویس

زبان نوشته و جان تو عزیزتر است

...

من ساکن ؟

نه زندگی کوه یخ زده است

من خسته از سُر خوردنم

راستی بهار را که کشت؟

...

ما فقیر ؟

نه کبریت زیر نفت ما است

و او که بشکه بشکه میخورد

گوید غناعت کنیم

که سادگی زیباست

۰۶ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۴۲ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. چهل و دو .

تو بوی شعری

تو لبخند بارانی

تو اشک سه تاری

تو تپیدن دلی

...

تو روح سیگاری

تو ماه شب عاشقانه ای

تو هوای پروازی

تو رقص بوسه ای

...

تو علت نفسی

تو آغوش گلستانی

تو عشق خالصی

تو تمام دنیای منی

۰۶ مرداد ۹۹ ، ۱۹:۵۲ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. چهل و یک .

سوار بر اسب خیال دل

در میان ابر خاطره ها میتازد

هیچ نمیگوید و پنهان از او میبنم

آسمان لب او رنگین کمان میسازد

۰۱ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۴ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. چهل .

یکی بر دار بسم الله

یکی پی نان الحمد الله

یکی در زندان الهی العفو

یکی زیر خاک صلوات

...

چهار سطر بالا

تابوت روح و جسم ما

ترکیب دین و سیاست

ریشه اصلی درد ما

...

سخن کوتاه میکنم

میدانم که میدانید

نوشتم که شاید کم کنم

یک قطره از ابر بارانم

۳۱ تیر ۹۹ ، ۱۶:۲۷ ۰ نظر
فریدون حیدریان

. سی و نه .

باز حرف من خفه شد

باز برف کاغذی مچاله شد

باز رفت بازی کند

با این من پیچیده به خود

...

باز سم زمان

کار خود میکند

باز خون دلم

سیاه زغال میشود

...

باز خاطره های دور و نزدیک

کم رنگ و پر رنگ میشود

باز کبوتر با کبوتر باز با باز

از چاه بی درد میرسد

۲۲ تیر ۹۹ ، ۰۴:۰۱ ۰ نظر
فریدون حیدریان

.سی و هشت .

گنگ و مه آلود است

انگار از جنس آدم نیست

شب ها همیشه بد خواب

حتما دلش با من نیست

...

گاه در اوج لذت با من

بغض پنهانی است

گاه در اوج خشم با من

لبخند ناگهانی است

...

او از کم رنگی به بی رنگی رسیده

روح آواره او درون بن بست

من شروع جداییم یا خیانت

عشق ما به همین رفتن رسیده

۱۱ تیر ۹۹ ، ۱۴:۲۸ ۰ نظر
فریدون حیدریان