یادگاری

همه چیز اینجاست

۴۴۴ مطلب توسط «فریدون حیدریان» ثبت شده است

هق هق

زن توی تخت خواب با لبخند
مرد نشسته رو به روی آینه با چشم تر
زن صدای هق هق شنید
لبخند از روی لبش پر کشید
غم چه زود شادی را دید
سریع سوالی به ذهنش رسید
علت گریه ناگهانی چیست
نکند مرا با او دیده است
گریه مرد عجیب و خطرناک است
مرد را از پشت بغل کرد
بوسه ای طولانی به سرش هدیه داد
گفت بگو مشگل چیست
حلش میکنیم با هم مشگل نیست
مرد گفت مست بودم و مست شدم و خیانت مستی کردم
زن به تخت خواب برگشت با لبخند
گفت لعنت به تو
لعنت به این بخت
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۲ ۰ نظر
فریدون حیدریان

به عادت رسید

قصه به آخر رسید
یار به مقصد رسید
مرگ به باور رسید
آزادی به زندان رسید
جوون به پیری رسید
سکوت به بچه رسید
عشق به هوس رسید
جدایی به عادت رسید
خیانت به عشق رسید
راه به چاه رسید
بی راهه به راه رسید
دین به عقل رسید
پول به خدا رسید
زنده به گور رسید
لعنت به تکرار رسید
زخم به اجبار رسید
درمان به سالم رسید
خانه به خانه دار رسید
سنگ به پرنده رسید
چوب به تبر رسید
برگ به پاییز رسید
سرما به دل رسید
حرف به شعر رسید
واژه به چشم رسید
۲۰ دی ۹۵ ، ۰۶:۳۴ ۰ نظر
فریدون حیدریان

دروغ دیدم

منم یه روز عزیزی داشتم
منم برو و بیای داشتم
همش تو خونه تنها نبودم
بال و پر و شوقی داشتم
خنده داشتم فراون
لال نبودم و حیرون
دلی سالم و آبی داشتم
ذهنی خلوت و بهاری داشتم
شبام نفرین و شکایتی نداشت
روزام خوابای طولانی نداشت
منم حرف دروغو راست شنیدم
منم حرف راستمو دروغ دیدم
به هم میگفت قهرمان
میگفت یه دونه ای تو جهان
میگفت فرشته ای از آسمون
قدر تو میدونم مهربون
منم میگفتم تو تاج سری
من هر چی باشم
تو از من بالاتری
۱۹ دی ۹۵ ، ۰۷:۱۷ ۰ نظر
فریدون حیدریان

اعدام

پا خسته و مرده
دل شکسته و بازنده
ناخن شکسته و خونین
پیشانی زخمی و غمگین
دست کوتاه و دور
لب بسته و شور
چشم خیس و سر به زیر
عقل کور و گوشه گیر
سلول تابوت و تاریک
پنجره دور و باریک
شب وحشت طناب دار
روز نفس مرگ بار
زندانبان خشک و بی روح
گفت بیا بیرون
گویا امروز روز اعدام است
امروز روز تماشایی مردم است
آه قدمهای آخرم چه با لرز است
تمام دغدغه من چشمای مادر است
ماندن من در این دنیا چه کوتاه است
برای دیدن رفتن من جمعیت چه زیاد است
۱۷ دی ۹۵ ، ۰۵:۱۲ ۰ نظر
فریدون حیدریان

آرش

بغض های نترکیده
آسمان چشمم را ابری کرده
خبر اعتصاب غذای آرش
دلم را بد خونین کرده
ببین ظلم و ستم چه بی مرزه
کشور ما دست چه آدم بی رحمه
مجرم آزاده
بی گناه در حبسه
اسم این معرکه گند عدالته
قانون که باب میل جلاده
مثل همیشه هم سهم ما خوابه
ببین چه جنازه ها زیر خاک کردن
چه گل های ناب را پر پر کردن
ببین چه مرده ها روی زمین سرگردونه
از کودک کار بگیر
تا گور خواب
از دست فروش بگیر
تا اعتیاد
بگذریم ما که اولیم در صف کمک به سوریه
۱۳ دی ۹۵ ، ۰۷:۲۷ ۰ نظر
فریدون حیدریان

شمع شب مبادا

کش دادن رابطه تموم شده
شبیه ستاره چیدن از آسمونه
هم خوشی
هم در تکاپوی
ولی نمیچینی
نمیرسی
حس میکنی نزدیکی
ولی دوری
نیستی
نه میفهمی زنده ای
نه میفهمی مرده ای
فقط ادامه میدی
فقط میفهمی از کسای که هنوز نرفتن
نباید خداحافظی کرد
و به کسای که رفتن
نباید سلام کرد
فقط میفهمی تا یه حدی باید ماند
و ایستاد
و جنگید
فقط میفهمی نفر دوم بودن
یعنی شمع بودن برای شب مبادا
یعنی بازیچه زمان بودن
یعنی با رویای غلط زیستن
۱۲ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۵ ۰ نظر
فریدون حیدریان

گریه بعد مستی

بعضی وقتا باید بی خیال باشی
آرام و جدا از همه چیز باشی
یه لبخند محکم رو به روی غم باشی
یه آتش بی مرز برای درد باشی
بتازیو به پشت سر نگاه نکنی
بال بزنیو رها تر از پرنده باشی
نه مثل من گریه بعد مستی باشی
نه مثل من گمشده یخ زده باشی
تو باید هم نشین زیباترین زندگی باشی
نگران منو دل زارم نباش
نگران منو راه زندگیم نباش
نگران فردام نباش
تو باید طلوعی بی تکرار باشی
تو باید آغازی بی پایان باشی
تو باید در دلم باشی و
نباشی
۱۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

تو هستی

من از دورها به تو نزدیکم
فکر نکن نیستی با تو هم نشینم
تا نفسم هست تو هستی کنارم
هر جا که هستم تو هستی هم نشینم
تو هنوزم منو قلقلک میدی
تو هنوزم بهترین اتفاق زندگیمی
تو هنوزم نگرانی که سرما نخورم
تو هنوزم ماه زندگی تار منی
تو هنوزم باغچه رو آب میدی
تو هنوزم شروع و ختم نگاهمی
من هنوزم برات گل میخرم
من هنوزم باهات از کودکی حرف میزنم
من هنوزم برات سیب پوست میکنم
من هنوزم کفشاتو جفت میکنم
من هنوزم مثل روز اول عاشقتم
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۶ ۰ نظر
فریدون حیدریان

چرک کف دست

چرک کف دست چه جادو ها میکند
وجدان میخرد
عشق میخرد
جان میخرد
چرک کف دست واقعا کیمیای میکند
دوست ها ماندگار میکند
دهان ها میبندد
طناب اندیشه ها میبرد
نقاب پشت نقاب تعویض میکند
مسئولین محترم را به راه کج هدایت میکند
یه ملت را به آرامی رنده رنده میکند
دست آدمی را به میز میبندد
یه لشگر مخلص و مطیع میسازد
قانون و قاضی را هدایت میکند
دروغ را میان یه ملت جاری میکند
جنایتی نیست که ردی از او نباشد
چرک کف دست واقعا کیمیای میکند
۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۷:۱۳ ۰ نظر
فریدون حیدریان

بعد تو

چون و چرا ندارد
نفرین و رفتن ندارد
فصل سبز ندارد
شکی در سر ندارد
کام میگرید از هر چه که کام میدهد
زندگی میکند با هر چه که حال میدهد
مینوشد از هر چه که شوق میدهد
میگذرد از هر چه که غم میدهد
مینویسد و خط میزند
میسرودد و مچاله میکند
خودکار میجود و میخندد
سر به میز میکوبد و میبارد
قدم میزند و داد میزند
خودکار میشکند و فحش میدهد
نامه او نوشتنی نیست
حرف او در واژه ها نیست
عقل و صبر با او نیست
مثل پرنده مهاجر سرگردونه
اسیر فصل سرگردونه
این آدم من بعد تویه
۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۴:۰۲ ۱ نظر
فریدون حیدریان